تبليغاتX
موقعیت:سردار شهید سید حسین میر رضی




 خاطره اي از شهيد محمدابراهيم همت محو سخنان حاج همت بوديم که در صبحگاه لشگر با شور و هيجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول سخنراني بود. مثل هميشه آنقدر صحبت هاي حاجي گيرا بود که کسي به کار ديگري نپردازد. سکوت همه جا را فراگرفته بود و صدا فقط صداي حاج همت بود و گاهي صداي صلوات بچه ها. تو همين اوضاع صداي پچ پچي توجه ها را به خود جلب کرد. صداي يکي از بسيجي هاي کم سن و سال لشگر بود که داشت با يکي از دوستاش صحبت مي کرد. فرمانده دسته هرچي به اين بسيجي تذکر داد که ساکت شود و به صحبت هاي فرمانده لشگر گوش کند توجهي نمي کرد. شيطنتش گل کرده بود و مثلا مي خواست نشان بدهد که بچه بسيجي از فرمانده لشگرش نمي ترسد. خلاصه فرمانده دسته يک برخوردي با اين بسيجي کرد. سروصداها کار خودش را کرد تا بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هايش را قطع کرد و پرسيد : « برادر! اون جا چه خبره يک کم تحمل کنيد زحمت رو کم مي کنيم . » کسي از ميان صفوف به طرف حاجي رفت و چيزي در گوشش گفت . حاجي سري تکان داد و روبه جمعيت کرد و خيلي محکم و قاطع گفت : « آن برادري که باهاش برخورد شده بياد جلو. » بسيجي کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جايگاه حرکت کردن . حاجي صدايش را بلند تر کرد : « بدو برادر! بجنب » بسيجي جلوي جايگاه که رسيد حاجي محکم گفت : « بشمار سه پوتين هات را دربيار » و بعد شروع کرد به شمردن .بسيجي کمي جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند. بعد پوتين اون بسيجي را گرفت و توش آب ريخت بسيجي متحير به حاج همت نگاه مي کرد بعد حاج همت پوتين پراز آب را به دندان گرفت و آب داخل اون رو نوشيد. و گفت : فقط ميخوام بدونيد که همت خاک پاي همه بسيجي هاست و بسيجي پس از اين حرف همانطور متحير نشسته بود.

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت 11:8 | لینک ثابت |

ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا

                                            بـه لطـمه‌هـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش                                                             

                                                           بـه بـوی سیـب زمـینِ غـم و حـسین غریـبش
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت 9:6 | لینک ثابت |

              ای رها گردیدگان !

                                      آن سوی هستی قصه چیست ؟!

TinyPic image

نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 11:16 | لینک ثابت |

       حاج يدالله ، حاج غلام ، داوود جان ، حاج سيد حسين                                        

       سلام         يادتان است

                                                    آن شبها                                                      آن روز ها ، آن دم كه دم به خداي خوبي ها مي داديم  

                       شهيد شرع پسند ، شهيد کیان پور،شهیدجعفر محمدی              

         آه يادتان هست          يادش بخير

        دلم هوايتان را كرده است

        كاش مي دانستيد اين روز ها شهرمان چقدر به مرداني چون شما     نيار مند است

        كاش مي دانستيد مردانگي چه واژه غريبست اين روزها

        لاله ها هم هرگاه نام شما مي آيد سرخيشان رنگ ميبازد

        قاصدك ها از زماني كه شما رفتيد هنوز روي هيچ بامي ننشسته اند

        هنوز پرستو ها كه زمان كوچ نظاره گر رشادت شما بودن باز نگشته اند

        حاج حسین يادت هست شب عمليات  والفجرهشت چه شبی بیاد ماندنی بود          

        راستی! دخترت حسابي بزرگ شده است

       همسرت هم هنوز هر شب با ياد تو چشم بر هم ميگزارد شايد كسي صداي گريه هايش

       نشنیده است.

        اما سنگ مزارت شاهد اشك هاي سرد زنيست كه  دلتنگيهايش را براي تو مي گويد

        حاج حسین خیلی به شما ها نیاز دارم.

        فرمانده روزگارم باش

        اين روزها گم كردن سرنوشت كار سختي نيست

      شهدا تو گوش من هی میخونن

                                        قافله داره میره حسینیا جا نمونن

 

TinyPic image

نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 10:38 | لینک ثابت |

    کلاس آموزش رزمی داشتیم. درس خمپاره و انواع آن. مربی یکی از آنها را بالا گرفته بود و توضیح می داد:

    اینکه می بینید، اینقدر شازده است و مؤدب و سر به زیر، جناب خمپاره 120 است. خیلی آقاست. وقتی می آید پیشاپیش خبر می کند، پیک می فرستد، سوت می زند که برادر سرت را ببر داخل سنگر من آمدم، خورد و مرد پای من نیست، نگویید نگفتید!

    سپس آن را گذاشت زمین و خمپاره دیگری را برداشت و گفت: این هم که فکر می کنم معرف حضور آقایان هست. نیازی به توضیح ندارد، کسی که او را نمی شناسد خواجه شیراز است. همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما در خدمتگزاری حاضر است. شرفیاب که می شوند محضرتان به عرض ملوکانه می رسانند منتها دیگر فرصت نمی دهند که شما به زحمت بیفتید و این طرف و آن طرف دنبال سوراخ موش بگردید! با اسکورتشان همزمان می رسند.

    نوبت به خمپاره 60 رسید، خمپاره ای نقلی و تو دل برو، خجالتی، با حجب  حیاء، آرام و بی سر و صدا. دلت می خواست آن را درسته قورت بدهی. اینقدر شیرین و ملیح بود: بله، این هم حضرت والا «شیخ اجل»، «اگر منو گرفتی»، «سر بزنگاه»، «خمپاره جیبی» خودمان 60 عزیز است. عادت عجیبی دارد، اهل هیچ تشریفاتی نیست. اصلاً نمی فهمی کی می آید کی می رود. یک وقت دست می کنی در جیبت تخمه آفتابگردان برداری می بینی، اِ آنجاست! مرد عمل است. بر عکس سایرین اهل شعار نیست. کاری را که نکرده نمی گوید که کرده ام. می گوید ما وظیفه مان را انجام می دهیم، بعداً خود به خود خبرش منتشر می شود. هیاهو نمی کند که من می خواهم بیایم. یا در راه هستم و تا چند لحظه دیگر می رسم. می گوید کار است دیگر آمد و نشد بیایم، چرا حرف پیش بزنیم برای همین شما هیچ وقت نمی توانید از وجود و حضور او با خبر بشوید. اول می گوید بمب! بعد معلوم می شود خمپاره 60 بوده است.

نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 19:44 | لینک ثابت |

رفیقان میر وند نوبت به  نوبت         خوش انر وزی که نو بت بر من اید

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 22:49 | لینک ثابت |

      دستهای کوچک ایا دیده ای .  ناله های کودکی بشنیده ای.   رنگ سرخ برروی لاله دیده ای.       ناله های یک سه ساله دیده ای.     سیلی کینه برویش تو نزن .  نانجیبا چنگ بر مویش مزن        این سه ساله مظهر زهرا بود.  .   کربلارا اخرین امضا بود .        یا لیتنی کنت لک الفداه

 

                                                  

نوشته شده توسط علی در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 14:33 | لینک ثابت |

كلاس درس شلوغ بود و همه در حال صحبت بودن ، هركسي با دوستاي خودش

گرم صحبت بود و خلاصه كلاس رو هوا بود ، يهو معلم اومد تو كلاس و سرو

 صدا خوابيد . بعد طبق روال معلم شروع به خوندن ليست حضور و غياب كرد:

بزرگراه همت ............. حاضر

ورزشگاه همت .............حاضر

غيرت همت ..................غايب

سمينار همت ................حاضر

همايش همت ...............حاضر

مردونگي همت ............غايب

مجتمع فرهنگي همت .......حاضر

آقايي همت .............غايب

صفاي همت ...........غايب

مراهم همت .......غايب

صداقت همت ............غايب

...همت .......غايب!

.... همت ....غايب !

....همت ....غايب !     غايبا بيشتر بودن ..........كلاس تعطيل..........!!

 

نوشته شده توسط علی در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 23:18 | لینک ثابت |

 

فرزند يك شهيد مفقودالاثربه منطقه عملياتي شلمچه آمده بود ، كسي هم نمي دانست چرا آمده . بعد معلوم شد كه ايشان خوابي ديده اند و پدر به او گفته كه بيا همديگر را زيارت كنيم ! با وجود آنكه هنگام مغرب بايد مناطق عملياتي به دلايل امنيتي تخليه  مي شد ايشان مي گفت :  نه من قرار ملاقات دارم ، بايد پدرم را بيابم

در همان منطقه عملياتي ،‌بچه هاي تفحص اطلاع دادند كه پيكر يك شهيد بزرگواررا پيدا كرده اند . بعد معلوم شد كه اين شهيد پدر همان دخترك چشم به راه بود .....................

او پدر خود را ديد

اما فقط تيكه هاي لباس او را در آغوش گرفت .

 

 

نوشته شده توسط علی در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 23:1 | لینک ثابت |
   


«تقي‌ رستگار» از آن


‌ بچه‌ هايي‌ بود كه‌ خيلي‌ به‌ «حاج‌ احمد متوسليان‌»علاقه‌ دا


شت‌. از شانس‌ خوبش‌. رانندة‌ حاجي‌ هم‌ بود. سال‌ 59 كه‌ دركردستان‌ بوديم‌، بچه‌ها قرار گذاشتند تقي‌ را اذيت‌ كنند. هر كداممان‌ كه‌ به‌ اومي‌رسيديم‌، با تمسخر مي‌گفتيم‌:
ـ تو هم‌ مسخره‌اش‌رو درآوردي‌... كه‌ چي‌ همه‌اش‌ دنبال‌ حاج‌ احمدهستي‌...
ـ تو هم‌ بابا شورش‌ رو درآوردي‌... حاجي‌ مي‌خواد آب‌ بخوره‌، باهاشي‌،مي‌خواد بره‌ قرارگاه‌ باهاش‌ ميري‌.
ـ بس‌ كن‌ تقي‌ جون‌. چقدر به‌ دنيا مي‌چسبي‌؟ از جون‌ حاج‌ احمد چي‌مي‌خواي‌؟ مي‌خواي‌ تورو بذاره‌ فرمانده‌ سپاه‌؟
ـ باور كن‌ دنيا ارزش‌ اين‌ لوس‌ بازي‌ها رو نداره‌...
يكي‌ از روزها كه‌ همه‌ تقي‌ را دوره‌ كرده‌ بوديم‌ و هر كدام‌ تكه‌اي‌ به‌ اومي‌انداختيم‌، با شدت‌ و تندي‌ گفت‌:
ـ شماها چي‌ فكر كردين‌؟... به‌ خدا دنيا و اين‌ بازي‌ هاش‌ براي‌ من‌ به‌اندازة‌ يك‌ ته‌ سيگار هم‌ ارزش‌ نداره‌...
اين‌ را كه‌ گفت‌، ديگر بچه‌ها دست‌ گرفتند؛ همان‌ شد كه‌ از آن‌ روز به‌ بعد،همه‌ تقي‌ رستگار را به‌ نام‌ «تقي‌ ته‌ سيگار» صدا مي‌كرديم‌. خودش‌ هم‌ از اين‌تعبير خوشش‌ آمده‌ بود و كلي‌ مي‌خنديد.
تقي‌ ته‌ سيگار ـ ببخشيد، رستگار ـ آن‌ قدر با حاج‌ احمد پريد كه‌ سرانجام‌روز چهاردهم‌ تير سال‌ 61، همراه‌ او، موسوي‌ و اخوان‌، در پست‌ بازرسي‌«حاجزبرباره‌» در شمال‌ بيروت‌ به‌ دست‌ فالانژها اسير شد و هنوز كه‌ هنوزاست‌، هيچ‌ خبري‌ قطعي‌ از آنها نيامده‌ است‌. هر كجا هستند خدا پشت‌ وپناهشان‌.
  جعفر ربيعي‌

 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 13:47 | لینک ثابت |
 

   از بچه‌هاي شر و شلوغ گردان بود. هر موقعي از مرخصي برمي‌گشت، همه گردان متوجه مي‌شدند ابراهيم وارد منطقه شده است.
   آن روز هم يك اتفاق عجيب در مقر افتاد. قبل از فرارسيدن صبح، صداي خروس در مقر گردان پيچيد و تعدادي از بچه‌ها با صداي خروس از خواب بيدار شدند. دنبال صداي خروس را كه گرفتم و رفتم به در چادر ابراهيم رسيدم، پاي خروس بيچاره را با نخ به ميله چادر بسته بود.

آهسته در چادر را كنار زدم،‌ ابراهيم تازه از خواب بيدار شده بود، در‌حالي‌كه نمي‌توانستم جلوي خنده‌ام را بگيرم،‌ گفتم:‌ اين بيچاره‌رو چرا وارد جنگ كردي؟ شنيدي روز عاشورا اجنه و حيوانات خدمت امام رسيدند و اجازه جنگ خواستند، اما... . در‌حالي‌كه هنوز بين خواب و بيداري بود نگذاشت حرفم را ادامه بدهم و گفت: «يواش بچه‌ها خوابن، ديدم شماها كه دين و ايمون درست حسابي ندارين، گفتم اينو بيارم حداقل نماز صبحتونو به موقع بخونين» خنديدم و گفتم: من كه بچه‌اي اينجا نمي‌بينم. ابراهيم نگاهي به دورتادور چادر انداخت و گفت: «اي بي‌معرفت‌ها، ما رو باش اين همه زحمت به خودمون داديم، خروس آورديم كه برادران گرامي نماز صبحشونو به موقع ادا كنن. ببينم عمليات نزديكه، آخه قبل از مرخصي اين همه نماز شب‌خون نداشتيم.» گفتم: داشتيم اما چون حضرتعالي در خواب تشريف داشتي نمي‌ديدي. اخماشو به‌هم‌كشيد و گفت: «ديگه داري وارد حريم عرفا مي‌شي‌ها،‌ خواب روزه‌دار هم عبادته.» خنديدم و گفتم: ببخشيد حاج‌آقا رمضان چند ماهي است كه آمده و رفته. بلند شد و در‌حالي‌كه پتويش را جمع مي‌كرد گفت: «پسرم شما تا حالا موجودي را ديده‌اي كه در خواب چيزي بخورد.» گفتم: نه. ابراهيم ادامه داد: «من هم براساس همين قاعده به شما عرض مي‌كنم كه خواب روزه‌دار عبادت است.» گفتم: «خدا شفا بده مثل اين كه مشكل اساسي داري.»
   فرداي آن‌روز مراسم صبحگاه كه تمام شد، ديدم تعدادي از بچه‌ها دور فرمانده گروهان و ابراهيم جمع شده‌اند. نزديك رفتم. فرمانده گروهان در‌حالي‌كه نمي‌‌توانست جلوي خنده‌اش را بگيرد، رو به ابراهيم گفت: «شما هم اينقدر سخت نگير اون خروس هم روزي كساني بودن كه اونو خوردن.» ابراهيم گفت: «از اين ناراحتم كه كله‌وپاچه‌اش رو هم درست جلوي چادر گذاشتن تا داغ منو بيشتر كنن.» بعد در‌حالي‌كه به چهره تك‌تك بچه‌ها نگاه مي‌كرد ادامه داد: «به يك شرط رضايت مي‌دهم،‌ به شرطي كه با حاج‌آقا هماهنگ كنيد من امروز همه نيروهاي گردان را به بهداري ببرم تا با انجام آزمايش سونوگرافي،‌ معلوم شود چه كساني خروس بيچاره منو خوردن.» اين را ‌كه گفت همه از خنده منفجر شدند و گذاشتند دنبال ابراهيم. 
                                                                                              علي‌ رئيسي ‌

 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 13:38 | لینک ثابت |
    موضوع : يادي‌از‌شهداء 
   

        

باباجان ! يادت هست وقتي از جبهه به خانه باز مي‌گشتي و من با غروري وصف‌ناپذير كه هيچ كس را ياراي در هم شكستن آن نبود، به پيشوازت مي‌آمدم؟
بعد دست‌هاي سرد و كوچكم را در دست‌هاي گرم و مهربانت مي‌گرفتي و مرا با خود به هر كجا كه مي‌خواستم، مي‌بردي.
يادت هست آن وقت‌هايي را كه من تازه « بابا، بابا » مي‌گفتم و مرا مي‌بوسيدي و مي‌خنديدي و به هموا پرت مي‌كردي؟
باباي عزيزم ! تو كه نامهربان نبودي. پس چرا نگذاشتي اين واژه مقدس را آن قدر تكرار كنم كه لذّت داشتن بابا را هميشه گرمابخش دلم داشته باشم؟
راستي چه رازي در ميان بود كه آن‌گونه من و خواهرانم را از لطف حضور و ديدن هميشگي‌ات محروم كردي؟ چه رازي در ميان بود كه شادي و شور ما را با آن عوض كردي؟
آيا چيزي بزرگ‌تر از نشاندن لبخندي بر لبان كوچك و بي‌رنگ ما؟
بابا جان ! بعد از رفتن تو، رنگ از گونه‌هاي ما كوچيد و دهانمان در انتظار خنده‌اي از تهِ‌دل نيمه‌گشوده ماند. تو پريدي مثل يك پرستوي مهاجر و ما را در برابر بادهاي سرد و بوران‌هاي وحشي تنها گذاشتي. شايد ما آن‌قدر كوچك بوديم كه توان پرواز در اين راه سخت و طولاني را نداشتيم، اما ...
به خودم كه مي‌آيم، دارم بر سنگ سرد مزارت اشك مي‌ريزم و حسرت روزهاي رفته را مي‌خورم؛ چشم‌هاي سرخ شده‌ام را روي نوشته‌هاي سنگ مزارت مي‌چرخانم و بعد، سرم را بلند مي‌كنم و به افق چشم مي‌دوزم، خورشيد هم انگار زخمي شده كه اين‌گونه خونش را بر كوه‌هاي مغرب پاشيده است.
باباي عزيزم ! در اين غروب دلگير، به استواري گام‌هاي مردانه‌ات و رشادت اندام سبزپوشت و به لطافت لبخند عاشقانه‌ات سوگند ياد مي‌كنم كه تا هميشه، راه تو را ادامه دهم و در اين راه، هيچ حادثه‌اي خسته و دلسردم نكند.
فرزندشهید ........


نوشته شده توسط علی در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 10:18 | لینک ثابت |
 یادش بخیر

 

پیوسته مرگ پیش نگا هش چو عیدبود
نامش سپید باد که راهش سپید بود
هم قفل شوم وحشت شب را شکست و هم
دروازه بهشت خدا را کلید بود
هم آن شگفت ,گوشه چشمی به تاک داشت
هم سایه ای برای درختان بید بود
عرفات عاشقانه عین القضاتی اش
شیرازه بند لمعه شیخ شهید بود
آن مرد پیش از آنکه بمیرد , به عرش رفت
آن مرد پیش از آنکه بمیرد , شهید بود

* شعر از فاطر

نوشته شده توسط علی در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 8:37 | لینک ثابت |

 

اي كاش در دل ذره اي شور و نوا بود
احوال ما با حالت ني هم صدا بود
اي كاش شور جنگ در ما كم نمي شد
اين نامرادي شيوه مردم نمي شد
اي كاش رنگ شهر بازي ام نمي داد
در جبهه يا زهرا(س) مرا بر باد مي داد
امشب دل از ياد شهيدان تنگ دارم
حال و هواي لحظه هاي جنگ دارم
فرسنگها دورم ز وادي محبت
با يك دل خسته زنيش سنگ تهمت
مسموم شد ساقي و پيمانه شكسته
از بخت بد، درب شهادت شده بسته
من ماندم و متن وصيت نامه پير جماران
من ماندم و شرمندگي از روي ياران
من ماندم و شيطان و نفس و جنگهايش
من ماندم و شهر و گناه و رنگهايش
از زرق و برق شهر خود نيرنگ خوردم
آن معنويتهاي جنگ را از ياد بردم
خود را به انواع گنه آلوده كردم
در راه ناحق كوششي بيهوده كردم
از دفتر دل نام الله پاك كردم
دل را به زير كوه عصيان خاك كردم
اكنون پشيمان آمدم با اين تمنا
يا رب نظر كن جرم و عصيانم ببخشا

نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 0:59 | لینک ثابت |
 ميثم

همه جوره از او مي گفتند. هم بد. هم خوب. آنها که يکي دو روز اول آموزشي بريده بودند و از پادگان در مي رفتند، خيلي از ميثم بد مي گفتند. مي گفتند:
- نصف شب مي آد داخل ساختمان و با تيراندازي و عربده کشي، دستور مي دهد که تا 3 شماره از توي آسايشگاه بدويم دم در. خودش هم وامي ايستد، رد حالي که تير مي زند و همه را مي ترساند،هل مي دهد که زودتر بدويم پايين. وقتي همه رفتند پايين، اول دستور مي دهد پوتين ها و جوراب ها را درآوريم. بعد پيراهن و زير پيراهن. بعد همه را به دو راه مي انداخت طرف تپه هاي پشت پادگان. تا زانو توي برف بوديم. هي داد مي زد که با بدن هاي لخت، توي برف هاي سرد غلت بزنيم...
- بابا اين ديگه کيه؟!! آخراي دوره که بود، يه شب همه را جمع کرد، آرام گفت: حالا که به لطف خدا تونستيد 45 روز سخت ترين آموزش ها را طي کنيد که در عمليات به مشکل بر نخوريد، از شما يک چيز مي خواهم، يعني دستور مي دهم که هيچکس حق ندارد از جايش تکان بخورد، خودتان که مرا مي شناسيد. پا از پا تکان بدهيد، خودتان مي دانيد.
همه وحشت مي کنند. يا حضرت عباس! ديگه چيکار مي خواست بکند. يعني ديگه چي مونده بود؟! شايد مي خواست نارنجک بيندازد وسط جمع! بابا اين نفس ما را بريد. دل توي دل کسي نبود. همه آماده باش بودند که بپرند دور و بر وجان پناه بگيرند. همه منتظر صداي فرياد ميثم بوديم که بگويد: نارنجک... بخيزيد...
ولي از اين خبرها نشد. با تعجب ديدم ميثم نیست. شک کردیم. دیدم نفرات جلوی ستون دارند گریه می کنند. صدای گریه شان بلند بود و شانه هاشان تکان می خورد. یه دفعه دیدم چیزی آمد روی پایم. جا خوردم. ترسیدم. یا خدا!!! این چی بود؟! کی بود؟
افتاده بود روی پاهای بچه ها. گریه می کرد. گریه و التماس که اگر اذیتی و یا شدتی داشته او را ببخشیم. خودش بود میثم، همان میثم که از اسمش پادگان می لرزید و حالا از کاری که او می کرد، شانه های بچه ها از گریه می لرزید. پای همه ی بچه ها را بوسید و خاک پوتین های آنان را به صورت خودش می مالید و می گفت: " شما رو به خدا منو حلال کنین... جبهه که رفتین منو دعا کنین... دعا کنین منم بیام اونجا..."

نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 0:51 | لینک ثابت |
 

           امام زمان عج : فاصله شیعیان از ما به اندازه گنا ها نی است که مرتکب میشوند

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

      نگیرم یاورو یاری ندارم با کسی کاری            مرا تنها تو غمخواریپریشانم بیا مهدی

 

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 13:45 | لینک ثابت |

                                                                      

                                                              
                                       

                                                              

عجّلوا بالصلوة

مثل اینكه شش ماهه دنیا آمده بود.حرف می زد با عجله، غذا می خورد با عجله، راه می رفت می خواست بدود و نماز میخواند به همین ترتیب. امام جماعت ما بود. اذان، اقامه را كه می گفتند با عجلوا بالصلوة دوم قامت بسته بود. قبل از اینكه تكبیر بگوید سرش را بر می گرداند رو به نمازگزاران و می گفت: من نماز تند می خوانم، بجنبید عقب نمانید. راه بیفتم رفته ام، پشت سرم را هم نگاه نمی كنم، بین راه نگه نمی دارم و تو راهی هم سوار نمی كنم.

 

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 13:19 | لینک ثابت |
 

           سفر کردن بسوی یار عشق است                       سفر تا منز ل دلدار عشق است

           اگر یک لحضه مهما نم نما ید                              اگریکشب اگر یکبار عشق است

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 12:52 | لینک ثابت |